شمارش معکوس

 

 "این مطلب به دلیل اهمیت همیشه در اول صفحه نمایش داده می شود"

 

دوست عزیز خواننده وبلاگم

لطف کن هیج متنی رو هیچ طوری، هیچ جا و به هیج طریقی کپی نکن.

این متن ها دل نوشته های منه ... و برای من ...

بیا یه کم متمدن باشیم

وقتی دستمون برای انجام هر کاری باز باشه معنیش این نیست که اجازه داریم اون کار رو انجام بدیم.

عیبی نداره اگه قانون کپی رایت تو ایران اجرا نمیشه ، خودمون برای خودمون اجراش کنیم.


فرهنگ درست از خودمون شروع میشه دوست عزیزم

از من

از شما

از ما !!

فرهنگ درست به غیر ایرانی بودن نیست...


پ.ن : بعد یک سال عصبانیتم اونقدر کم شد که بتونم متن قبلیو پاک کنم.


+ شمرده شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ 11:49 توسط ساعت بی عقربه


 

فرصت داده ام به خودم

که تمام کنم تو را....

تمام کنم خودم را ...

 

فقط تا آخر همین هفته دارمت ...

 

رژیم خیال کردنت را میگیرم

از شنبه

16 فروردین ....

 

دو سال عقبم از قرارمان ...

یادت هست؟

 

+ شمرده شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ 19:39 توسط ساعت بی عقربه


دوست داشتن اثر می پذیرد از زمان

از دوری

از کهنگی خاطرات

 

"اگر" .... یک زمانی دوستم داشتی

دلیل نمی شود هنوز هم داشته باشی !...

 

 

پ.ن : حود درگیری های مفرط برای پاک کردن هر آنچه از تو دارم !

+ شمرده شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ 0:42 توسط ساعت بی عقربه


نگرانم بود

می گفت اشتباهات مرا تکرار نکن ...

از من میخواست پاک کنم

ایمیل هایمان را

چت هایمان را

عکس هایمان را

فایل های صوتی مان را

 

خاطراتمان را ....

 

حتی گفتنش هم قسمتی از وجود مرا می کَنَد ....

حتی فکر کردنش ........

 

به من میگفت بگذر ازش ...

 

 

اما نگفت چگونه ........

 

+ شمرده شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ 2:17 توسط ساعت بی عقربه


 

دوره می کردم خاطراتمان را

به این رسیدم :

 

"

خدا همه چیز را به آدم ها می دهد
فقط آنها را جایی می گذارد که دستش بهشان نرسد
و خواسته من ، آرامش من ، دوست داشتن من در تله موشی بود که دست بهش می زدم دنیا ویروون میشد
 
و اصلا مهم نیست که دنیای من آوار شد
که آرامشم رفت
که فرو ریختم
که نشستم
 
"
 
 
.........

+ شمرده شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ 22:50 توسط ساعت بی عقربه


 

جنس بودنت از چه بود

که هنوز بعد از این همه وقت

یادش

آدم را می سوزاند ...

 

تو توهمی یا واقعیت؟

این حس

این اشک

این آه

این حسرت

توهم اند یا واقعیت؟...

 

هر چیزی غیر از "او" توهم است ....

 

 

من اما چسبیده ام به این توهم ....

 

باید بگذارمت

باید بروم

 

 

یادم باشد به فرزندم رفتن را هم یاد بدهم

که شبیه من نشود ....

 

 

+ شمرده شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ 21:51 توسط ساعت بی عقربه


گاهی ...

فقط گاهی ...

حجم سنگین این تنهایی

امانم را می بُرد ...

اما فقط گاهی ...

 

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ 13:31 توسط ساعت بی عقربه


کاش هدیه امسالم "تو" بودی ...

 

+ شمرده شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ 23:51 توسط ساعت بی عقربه


د.ر.د دارم .....

+ شمرده شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ 10:25 توسط ساعت بی عقربه


کاش میشد آدم می توانست سلول های تن اش را با ناخن بکَنَد !!

+ شمرده شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ 21:14 توسط ساعت بی عقربه


نشسته ام

میان شعله آبی و زرد

می سوزم .....

لب می گزم

می سوزم....

اشک می ریزم 

می سوزم ......

می سوزم ......

می سوزم ......

 

و کاش تمام شوم ........

 

+ شمرده شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ 19:50 توسط ساعت بی عقربه



ادامه مطلب

+ شمرده شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ 12:1 توسط ساعت بی عقربه |


می دانم که این داستان تنها با "دوست داشتن" به پایان می رسد ....

می ترسم اما...

از آخرین باری که کسی را دوست داشتم 

هیچ خاطره خوبی ندارم ....

 

گیر کرده ام بین دیوارهای سیمانی خودم ...

+ شمرده شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ 11:45 توسط ساعت بی عقربه


خوشحالم که تمام شد ....

 

برگشتم به خانه

به کنج انفرادی .....

+ شمرده شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ 10:26 توسط ساعت بی عقربه


چو چاه ریخته ..... آوار می شوم بر خویش .....

که شب رسیده و ویران ترنذ بیماران ...

 

برای من سخن از من مگو به دلجویی

مگیر آینه ... پیش ز خویش بیزاران ....

+ شمرده شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ 10:22 توسط ساعت بی عقربه


"فاز" نیست ......

حال من است 

که هر کسی با برچسبی می بیندش ...

 

 

+ شمرده شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ 23:12 توسط ساعت بی عقربه


 

دلم می خواد برم به بعضی از آدما بگم

چته عزیزم؟ مشکلت با من چیه دقیقا؟

 

از اینکه اینقدر آدما از یه سری چیزای ذهنی اذیت می شن کلافه میشم

مسائلی که اگه باز بشه میبینیم پوچ بوده

و به خاطر پوچی ، روزهای هم رو تلخ می کنیم...

پ.ن : زورم به مامانم نمیرسه ... :(

+ شمرده شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ 20:29 توسط ساعت بی عقربه


هر چه می کشم از این مشرک بودنم می کشم !

+ شمرده شده در سه شنبه بیستم آبان ۱۳۹۳ 22:25 توسط ساعت بی عقربه


حواسم نیست

حواسم به هیچ کس نیست

دلم برای هیچ کس شور نمی زند

سرم را زیر پتو نگه می دارم

پیشانی ام را می بندم

این مغز درد عجیب .....

 

دارم تمام می شوم

این را خوب می فهمم

 

تمام می شوم که باز آغاز شوم...

 

اما درد دارد این نقطه سر خط

 

دلم حرف دل می خواهد

دلم یک سفر می خواهد با اهل دل ....

 

درد دارد این مغز درد عجیب !

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ 20:47 توسط ساعت بی عقربه


غرور .....

به نظرم بزرگترین فاصله ایه که بین آدم و خدا ایجاد میشه ...

 

یه روزی

یه جایی تو این دنیا می فهمیم که

این همه تلاش کردیم تا بگیم "من می تونم"

و همه این تلاشا دقیقا راه های پشت به خورشید بود

 

دستت رو بردار از رو گلوی زندگی

هیچ چیز اینقدر سخت نیست

حتی اینکه بگی به کمک نیاز داری !!!

 

پ.ن : آدم واقعا نمیدونه به بعضیا باید چی گفت. واقعا نمی دونه ها !!!

+ شمرده شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ 16:27 توسط ساعت بی عقربه


غرق خوابم

خوابی که دیدم ....

+ شمرده شده در پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ 10:35 توسط ساعت بی عقربه


می روم

 

رفتنی شبیه همه رفتن ها

که بازگشتشان اصلا معلوم نیست

 

قربان نزدیک است....

+ شمرده شده در جمعه یازدهم مهر ۱۳۹۳ 22:39 توسط ساعت بی عقربه


عجیب نیست؟

چرا عجیب است ...

عجیب است که آدمها اینقدر برای رنجاندن بعضی دیگر اصرار می کنند

باشد ...

اصلا برنجان!

ولی ....

تو را به هر که برای پرستیدن میشناسی

اسم دوست داشتن روی حس ات به این بعضی ها نگذار

اصلا هر چه میخواهی اصرار کن به تمام آنچه که خط می اندازد روی روح آدم

اصلا من هیچ

ولی

خدا می بیند ....

کاش یادمان بماند که می بیند ....

+ شمرده شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ 21:27 توسط ساعت بی عقربه


موندم تو کار آدمایی که طرف حق رو ول میکنن

میرن طرف قدرت !!

پ.ن : شاید باید حواسمو جمع کنم که منم نشم یکی مثل اونا !

+ شمرده شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ 17:55 توسط ساعت بی عقربه


میگفت خیلی سختته وقتی می خوای بنویسی؟

نفس عمیق کشیدم و گفتم : بیچاره خدا ...

گفت : تو هم با این حرف زدنت ! هیچ وقت مثل آدمی زاد نیست. دارم ازت سوال می پرسم. چی کار می کنی اینقدر خوب می نویسی؟

این بار تو دلم گفتم بیچاره خدا ...

نگاش کردم

چقدر با چیزی که برای من نیست پز می دم

مثل بچگیام

که مامان نمک و فلفل رو می داد من بریزم تو غذا

بعد سر سفره به همه می گفت که غذا رو من درست کردم!

من هم ذوق می کردم !!

 

...

جهالت چقدر درد آور است!

 

بیچاره مامان....

بیچاره خدا ....

+ شمرده شده در جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۳ 17:38 توسط ساعت بی عقربه


تو اوج روزای سخت

یکی میاد در گوش ات میگه

"خوبه که هستی ... "

 

و سختی هات رو سخت تر می کنه !

 

پ.ن : خیلی وقته دلم میخواد خودم رو رها کنم تو بغل یه آشنای محرم دل! 

پ.ن : خیلی موندم از همه نقش های زندگیم. سرم دارم گرم می کنم که نبودنت رو نفهمم. و فقط خودم می دونم اینو !

پ.ن : دلم میخواد برم تئاتر ببینم!

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ 20:49 توسط ساعت بی عقربه


خانه آن فهمید دوستم دارد

 

خانه این فهمید از من بیزار است

 

فاصله عشق تا نفرتش یک ماه و یازده روز بود !!

+ شمرده شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ 23:7 توسط ساعت بی عقربه |


همه چیز با یک لاک قرمز شروع شد

 

همه چیز با یک لاک قرمز تمام شد ...

 

+ شمرده شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ 23:5 توسط ساعت بی عقربه


باید از بعضی آدم ها خواهش کرد :

می شود مرا دوست نداشته باشی؟!

+ شمرده شده در سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ 21:41 توسط ساعت بی عقربه


دلم میخواهد فکر کنم

 

فکر که نه

نشخوار فکری ...

 

+ شمرده شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ 2:37 توسط ساعت بی عقربه


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نه کپی ، نه یادداشت ، نه ذخیره ، نه حتی نظر! فقط بخوان و برو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک





با من بشمار

sanye_shomaar@yahoo.com

شمارشهای پیشین

فروردین ۱۳۹۴

اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
اردیبهشت ۱۳۹۳
فروردین ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
آرشيو



پیوندها

شمارش معکوس