شمارش معکوس

 

 "این مطلب به دلیل اهمیت همیشه در اول صفحه نمایش داده می شود"

 

دوست عزیز خواننده وبلاگم

لطف کن هیج متنی رو هیچ طوری، هیچ جا و به هیج طریقی کپی نکن.

این متن ها دل نوشته های منه ... و برای من ...

بیا یه کم متمدن باشیم

وقتی دستمون برای انجام هر کاری باز باشه معنیش این نیست که اجازه داریم اون کار رو انجام بدیم.

عیبی نداره اگه قانون کپی رایت تو ایران اجرا نمیشه ، خودمون برای خودمون اجراش کنیم.


فرهنگ درست از خودمون شروع میشه دوست عزیزم

از من

از شما

از ما !!

فرهنگ درست به غیر ایرانی بودن نیست...


پ.ن : بعد یک سال عصبانیتم اونقدر کم شد که بتونم متن قبلیو پاک کنم.


+ شمرده شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 11:49 توسط ساعت بی عقربه


 

دلم می خواد برم به بعضی از آدما بگم

چته عزیزم؟ مشکلت با من چیه دقیقا؟

 

از اینکه اینقدر آدما از یه سری چیزای ذهنی اذیت می شن کلافه میشم

مسائلی که اگه باز بشه میبینیم پوچ بوده

و به خاطر پوچی ، روزهای هم رو تلخ می کنیم...

پ.ن : زورم به مامانم نمیرسه ... :(

+ شمرده شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393 20:29 توسط ساعت بی عقربه


هر چه می کشم از این مشرک بودنم می کشم !

+ شمرده شده در سه شنبه بیستم آبان 1393 22:25 توسط ساعت بی عقربه


حواسم نیست

حواسم به هیچ کس نیست

دلم برای هیچ کس شور نمی زند

سرم را زیر پتو نگه می دارم

پیشانی ام را می بندم

این مغز درد عجیب .....

 

دارم تمام می شوم

این را خوب می فهمم

 

تمام می شوم که باز آغاز شوم...

 

اما درد دارد این نقطه سر خط

 

دلم حرف دل می خواهد

دلم یک سفر می خواهد با اهل دل ....

 

درد دارد این مغز درد عجیب !

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 20:47 توسط ساعت بی عقربه


غرور .....

به نظرم بزرگترین فاصله ایه که بین آدم و خدا ایجاد میشه ...

 

یه روزی

یه جایی تو این دنیا می فهمیم که

این همه تلاش کردیم تا بگیم "من می تونم"

و همه این تلاشا دقیقا راه های پشت به خورشید بود

 

دستت رو بردار از رو گلوی زندگی

هیچ چیز اینقدر سخت نیست

حتی اینکه بگی به کمک نیاز داری !!!

 

پ.ن : آدم واقعا نمیدونه به بعضیا باید چی گفت. واقعا نمی دونه ها !!!

+ شمرده شده در جمعه هجدهم مهر 1393 16:27 توسط ساعت بی عقربه


غرق خوابم

خوابی که دیدم ....

+ شمرده شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 10:35 توسط ساعت بی عقربه


می روم

 

رفتنی شبیه همه رفتن ها

که بازگشتشان اصلا معلوم نیست

 

قربان نزدیک است....

+ شمرده شده در جمعه یازدهم مهر 1393 22:39 توسط ساعت بی عقربه


عجیب نیست؟

چرا عجیب است ...

عجیب است که آدمها اینقدر برای رنجاندن بعضی دیگر اصرار می کنند

باشد ...

اصلا برنجان!

ولی ....

تو را به هر که برای پرستیدن میشناسی

اسم دوست داشتن روی حس ات به این بعضی ها نگذار

اصلا هر چه میخواهی اصرار کن به تمام آنچه که خط می اندازد روی روح آدم

اصلا من هیچ

ولی

خدا می بیند ....

کاش یادمان بماند که می بیند ....

+ شمرده شده در سه شنبه هشتم مهر 1393 21:27 توسط ساعت بی عقربه


موندم تو کار آدمایی که طرف حق رو ول میکنن

میرن طرف قدرت !!

پ.ن : شاید باید حواسمو جمع کنم که منم نشم یکی مثل اونا !

+ شمرده شده در چهارشنبه دوم مهر 1393 17:55 توسط ساعت بی عقربه


میگفت خیلی سختته وقتی می خوای بنویسی؟

نفس عمیق کشیدم و گفتم : بیچاره خدا ...

گفت : تو هم با این حرف زدنت ! هیچ وقت مثل آدمی زاد نیست. دارم ازت سوال می پرسم. چی کار می کنی اینقدر خوب می نویسی؟

این بار تو دلم گفتم بیچاره خدا ...

نگاش کردم

چقدر با چیزی که برای من نیست پز می دم

مثل بچگیام

که مامان نمک و فلفل رو می داد من بریزم تو غذا

بعد سر سفره به همه می گفت که غذا رو من درست کردم!

من هم ذوق می کردم !!

 

...

جهالت چقدر درد آور است!

 

بیچاره مامان....

بیچاره خدا ....

+ شمرده شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393 17:38 توسط ساعت بی عقربه


تو اوج روزای سخت

یکی میاد در گوش ات میگه

"خوبه که هستی ... "

 

و سختی هات رو سخت تر می کنه !

 

پ.ن : خیلی وقته دلم میخواد خودم رو رها کنم تو بغل یه آشنای محرم دل! 

پ.ن : خیلی موندم از همه نقش های زندگیم. سرم دارم گرم می کنم که نبودنت رو نفهمم. و فقط خودم می دونم اینو !

پ.ن : دلم میخواد برم تئاتر ببینم!

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 20:49 توسط ساعت بی عقربه


خانه آن فهمید دوستم دارد

 

خانه این فهمید از من بیزار است

 

فاصله عشق تا نفرتش یک ماه و یازده روز بود !!

+ شمرده شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 23:7 توسط ساعت بی عقربه |


همه چیز با یک لاک قرمز شروع شد

 

همه چیز با یک لاک قرمز تمام شد ...

 

+ شمرده شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 23:5 توسط ساعت بی عقربه


باید از بعضی آدم ها خواهش کرد :

می شود مرا دوست نداشته باشی؟!

+ شمرده شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 21:41 توسط ساعت بی عقربه


دلم میخواهد فکر کنم

 

فکر که نه

نشخوار فکری ...

 

+ شمرده شده در دوشنبه ششم مرداد 1393 2:37 توسط ساعت بی عقربه


از آخرین باری که خودم با دست خودم غرورم رو دادم دست یه آدم که بلا سرش بیاره سه چهار سال میگذشت

 

تا به امروز

 

چقدر جالبیم ما آدما

گاهی با آگاهی کامل اشتباه می کنیم!

 

+ شمرده شده در دوشنبه سی ام تیر 1393 16:11 توسط ساعت بی عقربه


کاش حرف من و خدا یکی بود ...

+ شمرده شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 3:15 توسط ساعت بی عقربه


سکوت وبلاگت یعنی

فهمیده ای که نباید برای من می نوشتی...

 

+ شمرده شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393 23:4 توسط ساعت بی عقربه


بعضی اتفاقات همین طوری است

تند می آیند

تو را درگیر یک طوفان ناگهانی می کنند

تند می روند

انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده

+ شمرده شده در سه شنبه دهم تیر 1393 19:47 توسط ساعت بی عقربه


نکند ایمان ، ایمانم را بدزدد؟ ...

+ شمرده شده در دوشنبه نهم تیر 1393 13:40 توسط ساعت بی عقربه


چقدر شیرینه

اشک و لبخند...

+ شمرده شده در شنبه هفتم تیر 1393 14:24 توسط ساعت بی عقربه


با چشمانی هراسان

دور از تو ایستاده ام

و برایت مهره های تسبیح جابجا می کنم

که راحت بگذرانی این ثانیه های آشوب را

 

چقدر حیف که نمی توانم نزدیکت بیایم...

 

+ شمرده شده در شنبه هفتم تیر 1393 11:49 توسط ساعت بی عقربه


جمع میکنم دست و دلم را

از زندگی آدم ها...

+ شمرده شده در جمعه ششم تیر 1393 23:1 توسط ساعت بی عقربه


چقدر بد و چقدر حیف که آدما نمی تونن با هم حرف بزنن و واقعیت ها رو به هم بگن

چقدر فراری ایم از واقعیت ها

و چه کبک های چاق و چله ای شده ایم

حتی اگر همین را هم بدانیم ، بدانیم که کبک شده ایم ، بدانیم و کبک شویم ،باز جای شکرش هزار بار باقیست

لااقل از نا آگاهی انچام کارهایمان رها می شویم

فهمیدن سخت است

حتی دردناک

و کبک شدن و نشدن به نوع انسانها برمی گردد.

به اینکه حقیقت تلخ را دوست داشته باشد یا رویا و توهم شیرین را؟

من اما همیشه حقیقت را دوست داشتم

و همیشه در حال درد کشیدن هستم

اما درد من کجا و در اویی که مجبور می شود گاه و بیگاه از رویایش رها شود و بیاید به دنیای واقعی کجا

من

درد خودم را بیشتر می پسندم

پ.ن : در راستای همین که آدمها نمی تونن با هم حرف بزنن و واقعیت ها رو بگن ، ممکنه بعضی واقعیت ها رو مچبور شم اینجا بگم. نمیدونم چرا... شاید چون نگه داشتنش سخته. خیلی سخت !

+ شمرده شده در جمعه ششم تیر 1393 12:2 توسط ساعت بی عقربه


به برون ریزی افتاده ام

و این یعنی

خطر !!

+ شمرده شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393 18:15 توسط ساعت بی عقربه


کتاب فهیم را خواندم

من نمی توانم میان این همه جقیقت زندگی کنم

انگار که مثل ماهی بیرونم کشیده باشند

تا بفهمم واقعیت این تنگ کوچک نیست

 

گاهی دست و پا می زنم

قبول !

دنیا بزرگتر از این تنگ کوچک من است

فقط گاهی اجازه بده

دل به آب بزنم

 

گاهی دلم ته ته تنگ کوچکم را می خواهد ...

 

+ شمرده شده در دوشنبه دوم تیر 1393 23:1 توسط ساعت بی عقربه |


اه

اعصاب تخ.می!!

+ شمرده شده در دوشنبه دوم تیر 1393 20:7 توسط ساعت بی عقربه |


اصلا دلم نمی خواد جای اون دسته از آدمایی باشم که

از نقش "قربانی بودن" تو زندگی لذت می برن :|

+ شمرده شده در دوشنبه دوم تیر 1393 11:39 توسط ساعت بی عقربه


کاش کسی بود که می توانستم برایش غر بزنم

غر هم نه حتی

فقط بگویم

"نبودنش این روزها عجیب به ذوق دلم می زند ... "

+ شمرده شده در یکشنبه یکم تیر 1393 21:33 توسط ساعت بی عقربه


بهار می رود

تو می آیی

...

بهار می آید ...

 

پ.ن : با یک روز تاخیر تولدت مبارک ....

+ شمرده شده در یکشنبه یکم تیر 1393 21:32 توسط ساعت بی عقربه


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نه کپی ، نه یادداشت ، نه ذخیره ، نه حتی نظر! فقط بخوان و برو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک





با من بشمار

sanye_shomaar@yahoo.com

شمارشهای پیشین

آذر 1393

آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آرشيو



پیوندها

شمارش معکوس