شمارش معکوس

 

 "این مطلب به دلیل اهمیت همیشه در اول صفحه نمایش داده می شود"

 

دوست عزیز خواننده وبلاگم

لطف کن هیج متنی رو هیچ طوری، هیچ جا و به هیج طریقی کپی نکن.

این متن ها دل نوشته های منه ... و برای من ...

بیا یه کم متمدن باشیم

وقتی دستمون برای انجام هر کاری باز باشه معنیش این نیست که اجازه داریم اون کار رو انجام بدیم.

عیبی نداره اگه قانون کپی رایت تو ایران اجرا نمیشه ، خودمون برای خودمون اجراش کنیم.


فرهنگ درست از خودمون شروع میشه دوست عزیزم

از من

از شما

از ما !!

فرهنگ درست به غیر ایرانی بودن نیست...


پ.ن : بعد یک سال عصبانیتم اونقدر کم شد که بتونم متن قبلیو پاک کنم.


+ شمرده شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 11:49 توسط ساعت بی عقربه


دلم میخواهد فکر کنم

 

فکر که نه

نشخوار فکری ...

 

+ شمرده شده در دوشنبه ششم مرداد 1393 2:37 توسط ساعت بی عقربه


از آخرین باری که خودم با دست خودم غرورم رو دادم دست یه آدم که بلا سرش بیاره سه چهار سال میگذشت

 

تا به امروز

 

چقدر جالبیم ما آدما

گاهی با آگاهی کامل اشتباه می کنیم!

 

+ شمرده شده در دوشنبه سی ام تیر 1393 16:11 توسط ساعت بی عقربه


کاش حرف من و خدا یکی بود ...

+ شمرده شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 3:15 توسط ساعت بی عقربه


سکوت وبلاگت یعنی

فهمیده ای که نباید برای من می نوشتی...

 

+ شمرده شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393 23:4 توسط ساعت بی عقربه


بعضی اتفاقات همین طوری است

تند می آیند

تو را درگیر یک طوفان ناگهانی می کنند

تند می روند

انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده

+ شمرده شده در سه شنبه دهم تیر 1393 19:47 توسط ساعت بی عقربه


نکند ایمان ، ایمانم را بدزدد؟ ...

+ شمرده شده در دوشنبه نهم تیر 1393 13:40 توسط ساعت بی عقربه


چقدر شیرینه

اشک و لبخند...

+ شمرده شده در شنبه هفتم تیر 1393 14:24 توسط ساعت بی عقربه


با چشمانی هراسان

دور از تو ایستاده ام

و برایت مهره های تسبیح جابجا می کنم

که راحت بگذرانی این ثانیه های آشوب را

 

چقدر حیف که نمی توانم نزدیکت بیایم...

 

+ شمرده شده در شنبه هفتم تیر 1393 11:49 توسط ساعت بی عقربه


جمع میکنم دست و دلم را

از زندگی آدم ها...

+ شمرده شده در جمعه ششم تیر 1393 23:1 توسط ساعت بی عقربه


چقدر بد و چقدر حیف که آدما نمی تونن با هم حرف بزنن و واقعیت ها رو به هم بگن

چقدر فراری ایم از واقعیت ها

و چه کبک های چاق و چله ای شده ایم

حتی اگر همین را هم بدانیم ، بدانیم که کبک شده ایم ، بدانیم و کبک شویم ،باز جای شکرش هزار بار باقیست

لااقل از نا آگاهی انچام کارهایمان رها می شویم

فهمیدن سخت است

حتی دردناک

و کبک شدن و نشدن به نوع انسانها برمی گردد.

به اینکه حقیقت تلخ را دوست داشته باشد یا رویا و توهم شیرین را؟

من اما همیشه حقیقت را دوست داشتم

و همیشه در حال درد کشیدن هستم

اما درد من کجا و در اویی که مجبور می شود گاه و بیگاه از رویایش رها شود و بیاید به دنیای واقعی کجا

من

درد خودم را بیشتر می پسندم

پ.ن : در راستای همین که آدمها نمی تونن با هم حرف بزنن و واقعیت ها رو بگن ، ممکنه بعضی واقعیت ها رو مچبور شم اینجا بگم. نمیدونم چرا... شاید چون نگه داشتنش سخته. خیلی سخت !

+ شمرده شده در جمعه ششم تیر 1393 12:2 توسط ساعت بی عقربه


به برون ریزی افتاده ام

و این یعنی

خطر !!

+ شمرده شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393 18:15 توسط ساعت بی عقربه


کتاب فهیم را خواندم

من نمی توانم میان این همه جقیقت زندگی کنم

انگار که مثل ماهی بیرونم کشیده باشند

تا بفهمم واقعیت این تنگ کوچک نیست

 

گاهی دست و پا می زنم

قبول !

دنیا بزرگتر از این تنگ کوچک من است

فقط گاهی اجازه بده

دل به آب بزنم

 

گاهی دلم ته ته تنگ کوچکم را می خواهد ...

 

+ شمرده شده در دوشنبه دوم تیر 1393 23:1 توسط ساعت بی عقربه |


اه

اعصاب تخ.می!!

+ شمرده شده در دوشنبه دوم تیر 1393 20:7 توسط ساعت بی عقربه |


اصلا دلم نمی خواد جای اون دسته از آدمایی باشم که

از نقش "قربانی بودن" تو زندگی لذت می برن :|

+ شمرده شده در دوشنبه دوم تیر 1393 11:39 توسط ساعت بی عقربه


کاش کسی بود که می توانستم برایش غر بزنم

غر هم نه حتی

فقط بگویم

"نبودنش این روزها عجیب به ذوق دلم می زند ... "

+ شمرده شده در یکشنبه یکم تیر 1393 21:33 توسط ساعت بی عقربه


بهار می رود

تو می آیی

...

بهار می آید ...

 

پ.ن : با یک روز تاخیر تولدت مبارک ....

+ شمرده شده در یکشنبه یکم تیر 1393 21:32 توسط ساعت بی عقربه


تعجب می کنم از خودم

چقدر مقاوم شده ام در برابر ناراحتی ات

در برابر سردی هایت

بدون اینکه حتی تلاشی کنم برای گرم کردن !!!

چقدر عجیب ....

این  من همان منم و این تو همان تو ...

اما نه من ، همانم و نه تو همان !!

 

و چقدر خوشحالم از اینکه هیچ توانی برای اصرار و گرم کردن سرما و غم ناراحتی هایت و ... ندارم

 

و در عین حال دوستت دارم

 

چه دوست داشتن خوبی

چه بی دردسر

چه بی دغدغه 

چه رها ....

 

چقدر خوشحالم از حال الانمان !

+ شمرده شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 23:1 توسط ساعت بی عقربه


سکوت یک سال و اندی را شکستی

همین یازده روز قبل

و من الان دیدم

خیلی اتفاقی

خیلی اتفاقی تر از آنچه فکرش را بکنی

 

حتی اسم مستعار مسخره ایکه برایت ساختم هم 

لرزه به تنم انداخت

 

تا کجا حسرتت را به دوش بکشم؟

بگو یادت دست بردارد از سر ذهنم...

 

روزگارت چطور می گذرد همسایه ...؟

+ شمرده شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 0:17 توسط ساعت بی عقربه


دو تا راه دارم:

هم می تونم بگم " اصلا خوشم نمیاد بشم حیاط خلوت کسی "

هم میتونم بگم " مهم نیست که بشی حیاط خلوتش ، مهم اینه جایی باشی که به درد دنیا و آدما بخوری "

 

 

کمتر پیش میاد برم رو فرضیه اولی

مگر در لحظات عصبانیت !

 

+ شمرده شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 23:43 توسط ساعت بی عقربه


وقت هایی می رسد که اشتباه می کنی

اشتباهی از جنس آبرو ریزی !!

از جنس آب ریخته شده ای که دیگر به جوی باز نمی گردد

و آن وقتها

خودت را پای هر معامله ای با خدا می نشانی

که نه اینکه آب ریخته را بازگردان

که اصلا این آب نریزد !!

 

درست مثل اینکه خودت را از طبقه چهلم پرت کنی 

زمینی که هر لحظه به صورتت نزدیک می شود را میبینی

و انتظار داری همانجا میان زمین و هوا

دکمه پالتویت گیر کند به شاخه درختی

و تو به "او" برسی...

 

اشکال کار شاید همین جا باشد که این اصلا رویا نیست

این عین واقعیت است

اگر خدا بخواهد ...

 

+ شمرده شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393 19:41 توسط ساعت بی عقربه |


همیشه به دو دسته از آدم ها غبطه می خورم :

آدم های شاد واقعی

آدم های آرام

!!

+ شمرده شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393 19:19 توسط ساعت بی عقربه


خوبی روزهای نا آرام شاید همین باشد

که آدمی را سجاده نشین می کند

 

 

+ شمرده شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393 19:11 توسط ساعت بی عقربه


چمباتمه می زنم 

و نگاه می کنم به تمام آنچه دورم را گرفته

به کتابهای قطور 

به تاریخ امتحان های بی رحم

به پروژه های نیمه تمام پایان ترم

به سیر مطالعاتی

به قرآن ... که چقدر دلم می خواهد بفهمم اش 

به ماهی های نقاشی شده روی لیوانم که حالم را خوب می کنند

به جاروی بیکار گوشه اتاق

به گردهای تنبل روی قفسه

به گل نرگس خشکیده ای که دیشب از بالای کمد سقوط کرد

به این پتوی مچاله شده روی تخت

که مرا در خود می پیچد

و چشمانم را می بندد

روی همه این هم اتاقی ها

و برایم از فردا می گوید

و وعده ای بعید

که فردا شروع خواهم کرد

و انگار این فردا نمی رسد ...

 

 

+ شمرده شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393 22:53 توسط ساعت بی عقربه


مفاهیم در ذهنم نقش بر زمین شده اند

آنقدر که حتی نمی فهمم ظهر کی رفت و شب چرا آمد

انگار که در یک کابوس قدم می زنی

کابوسی که می دانی واقعی نیست

اما درگیر تمام حس ها و هول و استرس هایش می شوی

 

دلم میخواهد تمام شود زودتر

 

دست و پا می زنم در این طوفان

آدمها را می بینیم که از کنارم عبور می کنند

اما نمی توانم به هیچ کدامشان چنگ بیندازم

که به ساحل برسم

 

دست و پا می زنم که غرق نشوم

و عذاب یعنی

همان وقت که بازوهایت از این تلاش بی وقفه درد گرفته

کسی از راه برسد 

طعنه ای به تن کبودت بزند

و تو تا مرز غرق شدن پیش بروی

و او برود

بی آنکه بداند چه کرد ....

+ شمرده شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393 22:44 توسط ساعت بی عقربه


نمی شود

هر طور که حساب می کنم نمی شود

نه که نشود

نمی توا نم

که باز همان باشم

نه که نخواهم

نمی توا نم

آن همه عشق ، توانی از من گرفت

که الان در محبت کردن های ساده هم لنگ می زنم

چشمه ای بود

که خشکید

و الان کندن و کندن و باز هم کندن

فقط درد خشکیده بودنش را بیشتر می کند ...

 

هر طور حساب می کنم نمی شود ...

+ شمرده شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393 22:35 توسط ساعت بی عقربه


مثل مرغ های پر کنده ای هستم که به دیوار می خورند

دیوارهای روبرو را می بینم 

و پا فشار می دهم روی پدال گاز

و دنیا را می تازم تا بن بست

 

و شاید تهوع ام در ویونای پاسداران برای همین بود

برای همین حال بد

که عجیب دلم میخواست

به جای نا امید شدن از من

بپرسی  چت شده؟

تا باور کنم

که باور نکردی این من عجیب و غریب و زخمی را ...

 

نمی دانم

شاید باید باور کنیم که 

مرده است آنکس که

تو برایش می نویسی

من دیگر او نیستم

حتی خودم هم نیستم

یک "درد" ام 

که از هر طرف بخوانی اش

همان است ...

 

+ شمرده شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393 17:24 توسط ساعت بی عقربه


این روزها اصلا سرحال نیستم

شاید برای حضور دوباره ات باشد

برای این احساس نیاز همیشگی

که تنها چند سال خفه شان کرده بودم

برای خواستنت

و همیشه خواستنت

 و بدتر از همه 

دستهای این جبر که مرا مجبور می کنند به نخواستنت


باورت نمی شود

هنوز هم وقتی می دانم هیچ حرفی را در هیچ جای دنیا نمی توانم بگویم

سر کوچه شما سبز می شوم


می ترسم باز هم جای خدایم را بگیری

شاید به همین خاطر است

که دست این جبر را می بوسم

و از سر کوچه تان به سرعت عبور می کنم ...


+ شمرده شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 16:51 توسط ساعت بی عقربه


می توانستم رودی دیگر بسازم 

از اشک هایم

نشد اما ...

تنهایی هایم را در جیب هایم ریختم و

منها شدم ازجمع ...


من بودم و حجم خارق العاده ای از بغض

که باید لبخند می شد


سودی نداشت اما

رویا خنده های میان گوجه سبز خوردن 

سُر خورد و از دستم افتاد


و باز هم نشد ....


+ شمرده شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 18:55 توسط ساعت بی عقربه |


لعنت

به تمام خوابهایی که تو را

و نبودنت را

به یاد من می آورد ...


+ شمرده شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393 10:34 توسط ساعت بی عقربه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نه کپی ، نه یادداشت ، نه ذخیره ، نه حتی نظر! فقط بخوان و برو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک





با من بشمار

sanye_shomaar@yahoo.com

شمارشهای پیشین

مرداد 1393

تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
آرشيو



پیوندها

شمارش معکوس