شمارش معکوس

 

 "این مطلب به دلیل اهمیت همیشه در اول صفحه نمایش داده می شود"

 

دوست عزیز خواننده وبلاگم

لطف کن هیج متنی رو هیچ طوری، هیچ جا و به هیج طریقی کپی نکن.

این متن ها دل نوشته های منه ... و برای من ...

بیا یه کم متمدن باشیم

وقتی دستمون برای انجام هر کاری باز باشه معنیش این نیست که اجازه داریم اون کار رو انجام بدیم.

عیبی نداره اگه قانون کپی رایت تو ایران اجرا نمیشه ، خودمون برای خودمون اجراش کنیم.


فرهنگ درست از خودمون شروع میشه دوست عزیزم

از من

از شما

از ما !!

فرهنگ درست به غیر ایرانی بودن نیست...


پ.ن : بعد یک سال عصبانیتم اونقدر کم شد که بتونم متن قبلیو پاک کنم.


+ شمرده شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ 11:49 توسط ساعت بی عقربه


 

مرا میگیرند

می کشندم پایین ....

 

نمی خواهند دستم به تو برسد ....

 

 

+ شمرده شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ 22:23 توسط ساعت بی عقربه


تا قبل از اینها

من بودم و دریای ارام و نخ های رابطه هایم

که سر نخ شان درست خودم بود و 

حواسم به همه شان جمع ....

 

این روز ها اما ....

منم و 

دریای طوفانی و

جذر و مد های متوالی و 

قورت دادن آبهای شور و

دست و پا زدن و

به مرز خفگی رسیدن و .....

 

و نخ های رابطه هایم 

که در این دست و پا زدن ها

گاها از دستم خارج می شوند ...

 

اما ....

حتی در میان ملق زدن های ته دریا

حتی همان وقتی که وجودم قلپ قلپ آب شور راه می دهد به حلق و ریه ام ...

همان وقتهایی که فشار قبر را در یک قدمی ام حس می کنم 

به یاد نخ هایم هستم

 

اما ....

در آن زمان ها

اگر رهایشان نکنم

حتما ....

حتما با من غرق خواهند شد ....

 

و حالا من می مانم و 

یک گِله بغض شده و بغض گِله شده

که اعتراضشان را فریاد می زنند :

- چرا رهایم کردی ؟-

 

راست می گویند ...

 

من نمی دانم باید چه کنم

نمی دانم باید چه بگویم

از حقیقتهایی که آنها نمی بینند

از واقعیتهایی که می بینند ....

 

پ.ن : به خونه که رسیدم ... نگاهم افتاد به کادوی تولد پسرش که روی میزم نشسته بود .... 

پیامش در سرم بالا پایین می رفت .... 

-انبوه برنامه هایت !!- 

 

پ.ن : یادمه خیلی سالها پیش ... که خیلی اتفاقا افتاده بود .... به خودم می گفتم مهم نیست که سنگ خوردی و شکستی .... مهم اینه که "کی" سنگ رو زد ....
الان هم بعد سالها .... همین رو می گم ....

 

پ.ن : دلِ پُر سیری چند ؟ ....

 

+ شمرده شده در شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ 21:0 توسط ساعت بی عقربه


 

چقدر خوب که آدمهایی که همدیگه رو دوست دارن .... به هم میرسن .........

 

 

خوشحالم براشون .....

 

+ شمرده شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ 20:58 توسط ساعت بی عقربه


وقتی می خواهی کسی را دار بزنی ...

یک بار

یک لحظه

صندلی را می کشی و 

تمام ....

 

 

این زجر کُش شدن های من

تقصیر خودم است ...

 

 

می دانم .....

+ شمرده شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ 22:33 توسط ساعت بی عقربه


لیلا را که میبینم

یاد خودم می افتم

وقتی در تو "او" را دیده بودم ....

 

و دیگر نمی توانستم تشخیص بدهم

"او" را می خواستم .... یا "تو" را ....

 

تنهایی لیلا را که میبینیم

یاد خودم می افتم

تنهایی خودم ...

 

+ شمرده شده در دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ 16:42 توسط ساعت بی عقربه


 

چه دردی دارد دلم ....

از لگدی که خورد ....

 

و چقدر خوب است

این "هیچی" نداشتن ......

"هیچ" کس نداشتن .....

 

+ شمرده شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ 19:39 توسط ساعت بی عقربه


 

رو بر میگردانی

 

می شکنم ....

 

رد می شوم ...

 

تب ... خودش را به وجودم می رساند

رهایم نمی کند ...

 

غصه می خورم

از این شرک...

 

این استخوان ها باید سر نماز ...از درد... جانم را بگیرند 

نه سر قرارهای اتفاقی با تو ....

 

 

 

خدا .... 

حمایت می کند ...

این غرور شکسته را ....

+ شمرده شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ 4:21 توسط ساعت بی عقربه


 

یادآوری بعضی اتفاقات آنچنان چنگ میزند به وجودت که دلت می خواهد نباشی

از ابتدای خلقت حتی ...

 

باید بزرگ شوی

تا آن برایت کوچک شود ...

 

+ شمرده شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ 22:41 توسط ساعت بی عقربه |


 

تنیده می شوم

در خودم

و حبس می کنم

تمام من را ....

 

کمی فراری ام

از مردمان این شهر

از تو حتی ...

از خودم....

 

 

+ شمرده شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ 22:49 توسط ساعت بی عقربه |


 

تمام وجودم ذوب می شود 

وقتی می فهمم

من برای این بازی نیستم

 

من ....

مرد توکل کردن ..............

 

+ شمرده شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ 0:14 توسط ساعت بی عقربه |


 

می گویی چه کار کنم؟

تا کی بنشینم که "شاید" روزی بیایی؟؟

که آن هم از توهمات عمیق من است

آمدنی در کار نیست اصلا

وقتی برای رفتن به توافق رسیده باشیم !

پس آمدنی در کار نیست

اصلا همه چیز داشت عادی پیش می رفت

تا اینکه خودم با همین دستهای خودم نمک پاشیدم بر زخمم

یا حتی بر زخم تو

البته "اگر" زخمی برداشته باشی ...

- دلم می خواهد بی رحم باشم !!! -

 

همه چیز داشت خوب پیش می رفت

آماده بودم برای اینکه روزی خبر ازدواج کردنت را بشنوم

با هر کسی

حتی نزدیک ترین دوستم!

 

ولی باز همه چیز به هم ریخت

و من دوباره باید تلاشهای دوساله ام را شروع کنم

 

و این یعنی بدبختی !!

 

بگذریم....

 

بدبختی های من به خودم مربوط می شود

-دلم می خواهد بی رحم باشم!! -

 

بگذریم...

خب...

بگذریم

 

 

بگذریم دیگر....

 

تو که گذشتی...

 

من هم باید بگذرم....

 

 

 

اصلا....

بگذریم....

 

 

پ.ن : دعایم کن ....

پ.ن : چقدر خوشحالم که اینجا را نمی خوانی و من با خیال راحت می نویسم !

 

+ شمرده شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ 21:18 توسط ساعت بی عقربه |


 

سخت است

آنقدر سخت است که نمیدانم چه طور بنویسم تا باور کنی

 

چیزی شبیه کندن گوشت از ناخن 

نه !!

شبیه کندن روح از جسم !!

+ شمرده شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ 21:10 توسط ساعت بی عقربه |


میگفت : تو چه میفهمی که دوست داشتن یعنی چی ؟

 

نگاهش کردم. دلم می خواست بپرسم تو می فهمی دوست داشتن و گذشتن یعنی چی؟

 

اما فقط پرسیدم : تو چی میدونی از زندگی من؟ ...

 

+ شمرده شده در جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ 21:8 توسط ساعت بی عقربه |


 

فرصت داده ام به خودم

که تمام کنم تو را....

تمام کنم خودم را ...

 

فقط تا آخر همین هفته دارمت ...

 

رژیم خیال کردنت را میگیرم

از شنبه

16 فروردین ....

 

دو سال عقبم از قرارمان ...

یادت هست؟

 

+ شمرده شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ 19:39 توسط ساعت بی عقربه |


دوست داشتن اثر می پذیرد از زمان

از دوری

از کهنگی خاطرات

 

"اگر" .... یک زمانی دوستم داشتی

دلیل نمی شود هنوز هم داشته باشی !...

 

 

پ.ن : حود درگیری های مفرط برای پاک کردن هر آنچه از تو دارم !

+ شمرده شده در یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ 0:42 توسط ساعت بی عقربه |


نگرانم بود

می گفت اشتباهات مرا تکرار نکن ...

از من میخواست پاک کنم

ایمیل هایمان را

چت هایمان را

عکس هایمان را

فایل های صوتی مان را

 

خاطراتمان را ....

 

حتی گفتنش هم قسمتی از وجود مرا می کَنَد ....

حتی فکر کردنش ........

 

به من میگفت بگذر ازش ...

 

 

اما نگفت چگونه ........

 

+ شمرده شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ 2:17 توسط ساعت بی عقربه |


 

دوره می کردم خاطراتمان را

به این رسیدم :

 

"

خدا همه چیز را به آدم ها می دهد
فقط آنها را جایی می گذارد که دستش بهشان نرسد
و خواسته من ، آرامش من ، دوست داشتن من در تله موشی بود که دست بهش می زدم دنیا ویروون میشد
 
و اصلا مهم نیست که دنیای من آوار شد
که آرامشم رفت
که فرو ریختم
که نشستم
 
"
 
 
.........

+ شمرده شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ 22:50 توسط ساعت بی عقربه |



یه وقتایی انگار

خدا دست میذاره رو نقطه ضعفت

تا ببینه تا کجا تحمل می کنی و کی صدای آخ ات در میاد


باورم نمیشه

یه شهریوری دیگه؟

با این همه اصرار؟؟


حالم از خودم به هم می خورد وقتی دلداریش میدادم و نمیتونستم دلدارش باشم


.....

خدا داری چی کار میکنی باهام؟

تحمل من کمتر از این حرفهاست ها


میترسم بزنم زیر این میز لعنتی و خودم رو تو دنیا حبس کنم

که دیگه هیچ شهریوری ای نتونه بهم نزدیک شه...


+ شمرده شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ 21:32 توسط ساعت بی عقربه |


هیچ چیز زمستون

قشنگ تر از این نیست که خودت را مهمان کنی 

به چند شاخه گل نرگس

که بوی سردش ، اتاقت را گرم کند ...



+ شمرده شده در سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ 13:15 توسط ساعت بی عقربه


یه وقتایی فقط حالت بده 

بدون اینکه توضیح داشته باشی چرا

بدونی اینکه حتی بدونی جسمیه یا روحی



چقدر بده این یه وقتایی های زندگی :(

+ شمرده شده در چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ 21:25 توسط ساعت بی عقربه |


هیچ واژه ای گویای دلتنگی ام نیست


حتی دلتنگی ...


+ شمرده شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ 20:10 توسط ساعت بی عقربه |


این هوا سیگار می طلبه و

یه تراس و

دستای تو ...


پ.ن : سی گا ر لازمیم باز ! ...

+ شمرده شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ 18:34 توسط ساعت بی عقربه


تنهایی

از پس این همه تنهایی

بر نمی آیم ...


+ شمرده شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ 19:57 توسط ساعت بی عقربه



زندگی ام گذر گاه موقتی ست

که رهگذر ها را میزبانی می کند

چیزی شبیه مسافر خانه های بین راه ...

+ شمرده شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ 21:20 توسط ساعت بی عقربه


از تو فقط مشتی مهره سبز برایم ماند


چقدر جای تو در ثانیه هایم خالی ست ...

+ شمرده شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ 21:10 توسط ساعت بی عقربه



چقدر خوبه که هنوز صدای سینه زنی میاد از تو خیابون ...


+ شمرده شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ 22:32 توسط ساعت بی عقربه



خیره بودم به آدم روبرویی ام

به لبهایش

به فرم چانه اش

به دندانهایش


آدمها فکر میکردند عاشق شده ام لابد

هیچ کس نمیفهمید اما

چقدر او شبیه تو بود ....


پ.ن : میدونی چقدر این روزا شبیه تورو میبینم؟


+ شمرده شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ 10:32 توسط ساعت بی عقربه


کاش به اندازه خواب دیشب

شاد باشی ....


+ شمرده شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ 11:48 توسط ساعت بی عقربه


دوست داشتنت

آتشی بود

که هیچ وقت خاموش نبود


و من

تازه فهمیدم

دلیل گرمای همیشگی پوستم را ...



پ.ن : روزهایی سراسر آشوب ....


+ شمرده شده در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ 21:18 توسط ساعت بی عقربه


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نه کپی ، نه یادداشت ، نه ذخیره ، نه حتی نظر! فقط بخوان و برو ...


صفحه نخست
پست الکترونیک





با من بشمار

sanye_shomaar@yahoo.com

شمارشهای پیشین

شهریور ۱۳۹۴

مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
شهریور ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
آرشيو



پیوندها

شمارش معکوس


    کُـدِقفلِ رآست کلیــک